|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|
مرد : هميشه پشت اين چراغ قرمز وقتم تلف مي شه ...
ديگر بقيه حرفهاي راننده را نشنيد.....
چون داشت به اين فكر ميكرد كه چراغ قرمز را چه قدر دوست دارد .....
با خودش گفت : نبايد وقت را تلف كنم . زود به راه افتاد و
باز فرياد كشيد : گل ، آقا گل مي خواهيد...؟
به به خلوتگاه تنهايت دوباره خواهم آمد وخواهم شكست سكوت تنهايئت را
وتورا با خود ؛ به تجلي گاه روشنايي مي برم
به جايي كه احساس آيينه قابل لمس باشد به جايي كه سكوت معناي همه حرفهاي ناگفته است
به دوردستها ؛ به دياري كه آدمها زيرسنگيني كوله بارخيانت بي صدا نشکنند...
به دياري كه همه تن پوشي ازصفا به همراه دستاويزي ازراستگويي به تن كنند
ودردشت وسيع صداقت همراه بارقص واژه هاوبا ترانه سكوت دلبري دلهاي عاشق بروند
وازآنجا همگام با هم به ديارتوميآييم...
به
به
ديروز با يك دسته گل رز آمده بود ديدنم .... با يك نگاه مهربان .....
همان نگاهي كه سالها آرزو داشتم و از من دريغ ميكرد . .......
گريه كرد وگفت دلش برايم تنگ شده است ولي من فقط نگاهش كردم ......
وقتي رفت سنگ قبرم از اشكهايش خيس شده بود .

پروردگارا باران مي بارد و درهاي آسمانت باز است من زير باران دستهايم را به سوي تو دراز مي كنم بدان اميد كه صداي مرا حتما خواهي شنيد ...
هميشه به اين اميد ، اميدوارم كه تو صداي منو مي شنوي....

مرد در را باز كرد . نور مات مهتابي از لاي در روي صورت زن و پسرك خط باريك سفيدي انداخت .
_ پاشو حاضرش كن زن !
_ زن با گريه گفت : نه !
_ پاشو زن ميخواي زندگي مونو حروم اين يك تيكه گوشت بي خاصيت كنيم ؟ اون هيچي نمي فهمه !
مرد به طرف زن رفت و دستش را گرفت و با زور از اتاق بيرون كشيد .
او برگشت تا در راببندد . نور مهتابي روي صورت پسر خط باريك سفيدي انداخته بود .
در نور مات مهتابي قطره هاي شفاف اشك روي صورت پسرك مي لغزيد .