|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|

امروز ديگر مصمم بود تا در مورد ازدواج با دختر مورد علاقه اش صحبت كند ....
سه سال از اولين روزي كه اين تصميم را گرفته بود مي گذشت و هميشه ترس و دودلي باعث شده بود نتواند تصميمش را عملي كند .......
در افكارش غوطه ور بود كه او را ديد ، گامي به جلو برداشت و دهان گشود ، شرم مانع شد سر به زير انداخت،ناگهان برق حلقه اي زرد بر دست دختر چشمش را خيره كرد و دهانش را بست ....

باز بساط شب گسترده شده است ، دلم درتب و تاب است ....
شب حال و هوایی دیگر دارد ، انگار در شب خدا را بهترمی توان دید
ودرسیاهی شب عظمت وشکوه خدا جلوه بیشتری دارد ...
يك شب گفتي مَرودرخواب؛ بيدارم هنوز
سالهاست كه اين سخن را پاس ميدارم
هنوزِزچشم خويشتن آموختم رسم رفاقت را
كه هرعضوي به دردآيد ؛ به حالش ديده ميگريد..

ای بی خبر از عشق ؛ نداری خبر از من
روزی تو بیایی نمانده اثر از من
این لحظه را بشناس که فصل بودن ماست
با دست تو و من طلوع صبح فرداست
این لحظه را بشناس که آواره دردم
با من بگو از عشق، نگو بر نمی گردم