تبليغاتX
شکوفه های کویری
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !

 

امروز ديگر مصمم بود تا در مورد ازدواج با دختر مورد علاقه اش صحبت كند ....

سه سال از اولين روزي كه اين تصميم را گرفته بود مي گذشت و هميشه ترس و دودلي باعث شده بود نتواند تصميمش را عملي كند .......

در افكارش غوطه ور بود كه او را ديد ، گامي به جلو برداشت و دهان گشود ، شرم مانع شد سر به زير انداخت،ناگهان برق حلقه اي زرد بر دست دختر چشمش را خيره كرد و دهانش را بست  ....

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم آذر 1385ساعت 18:40  توسط شبنم  | 

باز بساط شب گسترده شده است ، دلم درتب و تاب است ....

شب حال و هوایی دیگر دارد ، انگار در شب خدا را بهترمی توان دید

ودرسیاهی  شب عظمت وشکوه خدا جلوه بیشتری دارد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 21:22  توسط شبنم  | 

 

 

 

يك شب گفتي مَرودرخواب؛ بيدارم هنوز

سالهاست كه اين سخن را پاس ميدارم

هنوزِزچشم خويشتن آموختم رسم رفاقت را

كه هرعضوي به دردآيد ؛ به حالش ديده ميگريد..

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 21:31  توسط شبنم  | 

 

ای بی خبر از عشق ؛ نداری خبر از من

روزی تو بیایی نمانده اثر از من

این لحظه را بشناس که فصل بودن ماست

با دست تو و من طلوع صبح فرداست

این لحظه را بشناس که آواره دردم

                                                                                   با من بگو از عشق، نگو بر نمی گردم

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 21:49  توسط شبنم  |