|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|
صدای گامهایم را در سراسر اندیشه به وضوح می شنوم ........
نگاهم را بر دوراهی عشق می نهم ......
اینجاست که می مانم و مسافر حیرانی می شوم .....!!
صدایی آشنا به گوشم می رسد ........ او هم مسافری تنهاست ....
بی تفافت از کنارم می گذرد .....
کدام راه را انتخاب کنم ...؟ او رفت و من ماندم و پژواک گامهایش .....!!!
با آن که مرا ازشنیدن صدای گرمت و دیدن روی ماهت محروم کردی ........
وهمه احساسم را ناچیز شمردی و دوست داشتنم را یکطرفه پنداشتی بازهم دوستت دارم .....
تورا با همه غرورت خواستی بری .....من هم رفتم......برای دل تو ......
ولی فاصله نتوانست ذره ای از احساس من بکاهد .......
چرا که احساسم از درون است و درونم تغییر نیافتنی .......
که بی تو بهار عمرم خزانی بیش نیست !!!
من به خود میگویم
زندگی چیست به جز غرق شدن در لحظات
زندگی چیست به جز رفتن و گم کردن هرلحظه خویش
من به خود میگویم
آمدن چیست به جز رفتن ما
عمرها چیست به جز خاطره ها که فراموش شود دیر زمانی در ما
من به خود میگویم
من چه هستم جز برگ بردرخت هستی که می افتد یک روز روی خاک پستی!!!