|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|
به خلوتگاه تنهايت دوباره خواهم آمد وخواهم شكست سكوت تنهايئت را ........
وتورا با خود ؛ به تجلي گاه روشنايي مي برم.....
به جايي كه احساس آيينه قابل لمس باشد......
به جايي كه سكوت معناي همه حرفهاي ناگفته است.....
به دوردستها ؛ به دياري كه آدمها زيرسنگيني كوله بارخيانت بي صدا نشکنند.........
به دياري كه همه تن پوشي ازصفا به همراه دستاويزي ازراستگويي به تن كنند ودردشت وسيع صداقت همراه بارقص واژه ها وبا ترانه سكوت به دلبري دلهاي عاشق بروند ..............
وازآنجا همگام با هم به ديارتوميآييم.....
خداوند شجاعت به من عطا كرد ؛
براي تغييرچيزهايي كه ميتوانم آنها را تغييردهم.
خداوند شهامت به من عطا كرد ؛
براي پذيرفتن آن چيزهايي كه نميتوانم تغيردهم.
وخداوند عقل به من عطا كرد ؛
براي اينكه تفاوت بين آن دورا دريابم
خدا جاهايي زندگي ميكند كه به او اجازه ورود وزندگي داده باشند......
ورود جايي هست كه باورش كنند........
وهركسي خدا را به تناسب شعورخويش ميشناسد.
به ساعت سفیدی که به دیوار تکیه داده نگاه کن .....!
میخواهد با تو حرف بزنه.........
عقربه هایش برایت دست تکان میدهد و تو را به سوی فردا دعوت میکند.........
راستی فردا چه نزدیک است.....
اگر یک بار دیگه فرصت داشته باشم به کوچه های دیروز بروم ........
کنار خانه تو می ایستم و نامت را به همه دیوارها ی سنگی یاد میدهم......!