|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|
عشق
عشق فرصتی به آدم میدهد برای پرواز کردن به هوا پریدن و زمین خوردن و این عالیست .......!
در سپيده دم سحرعشق؛ قلم دوستي ودلدادگي به دست ميگيرم ودرنسيم صبحگاهي احساسم فرورفته.....
همراه با اسب چوبي روياهايم به آسمان پرستاره خيال پروازميكنم..........
دلم امشب به تمناي احساسم برخواسته؛ آري امشب دلم هواي سبكبالي را كرده است هواي مرغان مهاجر....
امشب به خدا مي انديشم به عشقي كه درسراسروجودم بيقراري ميكند.......
به باراني كه بي مهابا بركويرگونه هايم جاري ميگردد؛ به زندگي علاقه مند شده ام.....
اما با احساسي كاملاًَ متفاوت ازاحساسات قلبي ام .......
نمي دانم چرا تا به حال زيبايي زندگي ام را به اين خوبي باورنكرده بودم .......
اينك ازاعماق وجودم به لحظه لحظه زندگی عشق می ورزم......
هيچ كس جاي مرا ديگرنمي داند كجاست
آنقدردرعشق اوغرقم كه پيدا نيست

من فراموش شده ام
اين كلمات من است كه به سوي توميفرستم.........
شايداين آخرين باري باشد كه احساسات خودرادرآغوش رودخانه ها مي اندازم......
شايد اين ساعتها فراموش كنند مرا صدا بزنند وهيچكس خانه مرابه آفتاب نشان ندهد......
شايدهيچ گنجشگي خرده نانهاي مرا نخورد وهيچ دريايي به سمت من موج نزند ......
شايد من نباشم شايد توباشي شما باشيد.......
شايد دفترهاي بسته باز شوند شايد روزهاي خوب دوباره برگردد.........
اين روزها كه پرازكبوترومهتاب است وميشود نام تورا روي ابرها وابريشمها نوشت اين روزها كه سنگ هم به احترام توتكان ميخورد ومهرباني ميكند.......
آنجا روببين كسي آن سوي من ايستاده كسي منتظراين روح شكسته است.........
كسي منتظرمن است تا من نام تورا دراتاق كوچكم منتشركنم وبعد دست مرا بگيرد وبه آن دنيا ببرد......
من ميخواهم درآخرين لحظه هاي زندگيم نام تورا به ياد آورم اينهمه كلمه وقتي ازتو نگويند به چه كار ميآيند....
نام خوب تومرا ازتمام پله ها عبورخواهد داد......
زبانم متوقف شده! نميتوانم نام تورا به ياد بياورم اتاقم درمه گم ميشود......
پنجره ها ازديواردل ميكندند و به سوي بالا ميروند.....
انگارمرابه زمين بسته اند فرشته همچنان نگاهم ميكند افسوس زبانم تورا فراموش كرده است......
نام تورا ازانگشتانم ميجويم هيچ كدام ياري نميكنند زبانم تلخ شده است......
نزديك است بدون ياد توبميرم .......
فرشته منتظرمن است ناگهان در باز ميشود......
پرازنور ميشوم سلام ميكنم و نام تو به زبانم ميافتد وصدايي ازدورميگويد:
به خاطراينكه هيچگاه دل آبها را نسوزاندي تورا درآتش جاي نميدهيم
وآنگاه نفسي راحت را احساس كردم و از تمام گناهانم پاك شدم وزندگي را ادامه دادم.....

باران نمی شوم که نگویی:
" با چه منتی خود را بر شیشه میکوبد تا پنجره را باز کنم و نیم نگاهی بیندازم"
ابر میشوم.....
"که از نگرانی یک روز بارانی ، هر لحظه پنجره را بگشایی"