|
... میشه توی کویر هم شکوفه ای باشه !
|
![]()
تو باز مانند همیشه کوله بار سفرت را به دوش گرفتی.........
بي آنكه به ياد داشته باشي قلبي دركنج اتاق؛ چشمش براي تو مي گريد....
هنوز آخرين نگاهت را به ياد دارم...... نگاهي كه سراسروجودم را درهم شكست ومن؛
درفروغ چشمهايت غرق شدم وتمام دريچه هاي قلبم را بهرويت گشودم؛
اما تو؛
بي آنكه نگاهي به اطلسي هاي وجودم بيندازي ؛ از آنها گذشتي وباز
من ماندم وحسرت داشتن تو!
اما دلم ميگويد: كه تو روزي باز خواهي گشت و به اين گريه ها خاتمه خواهي داد.
اي كاش تمام كساني كه مي رفتند مانند تو روزي برمي گشتند........!
اي كاش......

قطاري كه به مقصد خدا ميرفت مدتي درايستگاه دنيا توقف كرد........
و پيامبررو به جهان كرد و گفت: مقصد ما خداست....
كيست كه با ما سفر كند؟...... كيست كه رنج و عشق توأمان بخواهد؟
كيست كه باوركند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن؟
قرنها گذشت اما از بيشمار آدميان جزاندكي برآن قطار سوار شدند.......
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود..........در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد؛........
كسي كم ميشد........قطار ميگذشت و سبك ميشد؛ زيرا سبكي قانون راه خدا بود........
قطاري كه به مقصد خدا ميرفت به ايستگاه بهشت رسيد........
پیامبر گفت:اینجا بهشت است......مسافران بهشتی پیاده شوند..... اما این ایستگاه آخرین نیست مسافراني كه پياده شدند بهشتي شدند؛.......
اما اندکی باز هم ماندند....قطار دوباره به راه افتاد......و بهشت جا ماند.....
خدا روبه مسافرانش كرد و گفت: درود بر شما؛.......
راه من همین بود هركه مرا ميخواهد در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .......
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيد..... ديگر نه قطاري بود و نه مسافري......!
***

قدم می زدیم......
برلبه باریک خواب......
که ناگهان هردو افتادیم ......
من این سوی باریکه ، تو آن سوی باریکه.....
درگیرو دارنجات ، وانگشتان گره زده مان........
هرگز نفهمیدم : تو از من کمک میخواستی.... یا من از تو ....؟

من با خودم.....
امروز یکی ازآن روزهاست.....
از آن روزها که من دیگر خودم نیستم .....
از آن روزها که ریخته ام بِِِِِِِِِِهَم و از همه بدم می آید.....
از آن روزها که احساس می کنم بود و نبودم چندان فرقی با هم نداره......
از آن روزها که دلم می خواهد بروم یک جایی،که هیچ جایی نباشد،بروم آخرپیدا نشدن.....!
اگر دست خودم بود سالها پیش از این رفته بودم....
ولی همیشه در ثانیه آخرچیزی هست که مرا برگرداند.....لبخند یک عابرناشناس،دیدن یک کوچه دل گرفته ،شنیدن یک صدای تازه
از همین چیزهای پیش و پا افتاده است که بر میگردم....همین هاست که هی پل میشه تا من نیفتم....و آن وقت است که من نرم میشم.....
این همان حسی است که بارها با تمام وجودم تجربه اش کرده ام....گاهی حس میکنم با آدمهای دورو بَرم مهربانتر شده ام،با همشون..!
با همین آدمهای ایستاده درصف اتوبوس که مدام پایم را لگد میکنند یا همان آدمهای پشت ویترین که چشمهایشان به جیبهای من است.......
یا اصلاً همین آدمهایی که با چارچوب ماشینها یشان خطهای عبور مرا میشکنند......
خطهای سفیدی که خیلی زود به آخر آنها می رسی.....
خطهایی که وقتی روی آنها قدم میزارم ، تمام صحنه های زندگیم را مرور میکنم وهر ماشینی که با سرعت از کنارم َرد میشود افکارم را پاره میکنه......
ناگهان به خودم می آیم ، میبینم چقدر به مرگ نزدیک شدم ...
ترس و هیجان تمام وجودم را فرا میگیره .....
و تازه میفهمم که تمام سختیهای زندگی که به من گذشته ارزش این رفتن و نداره.....
چون نمیدونی بعد از رفتن چی میشه...
ناگهان خودم و آخر خط سفید میبینم....
بعضی وقتها سلامت به آخر خط میرسی و بعضی وقتها دیگه شاید اصلاً به آخر خط نرسی وفرصتی برای برگشتن نباشه.....
خلاصه مهربان میشم و گاهی از این همه مهربان شدن حوصله ام سر میرود....یا اگر بخواهم راستش را بگویم ، حالم بِهم میخورد.....
حتی شده که گاهی به دلیلش فکر کنم ولی هیچ وقت به یقین نرسیده ام.......
دلیلش شاید این باشد که یِکهو یادم می افته آنها هم مثل یک نفر از بقیه اند و خیلی وقتها گناهی ندارند....به خاطر می آورم که آنها هم گاهی کاری از دستشان بر نمی آید و بیشتر وجودشان قربانی شرایط است که آنها بدون اینکه فرقی باشد من باشم یا دیگری ، باید پیش بروند وزنبیلشان را جلوتر بیندازند تا به زندگی برسند.....
و من با همین فکرهاست که آرام میشوم.....آنقدر آرام که دیگر هیچ صدایی نمی تواند مرا به هم بزند....هیچ دستی نمیتواند مرا هل بدهد وهیچ پایی جرأت لِه کردن مرا ندارد....
در این روزگار تنهایی اگه من به فکر تو نباشم و اگه تو مواظب من نباشی ، نباید توقع داشته باشی که چیزی سر جایش بایستد....
دنیای ما به همین دستها بند است به همین دستهایی که در هم چفت می شوند....همین دستهایی که هوای یکدیگر را دارند تا کسی زمین نخورد....همین دستهای نرم، زبر، گرم و سرد ....
همین دستهایی که گاهی فکر میکنیم هیچ کاری ازشان بر نمی آید.....
اینها همان چیزهایی است که نمی توان از یاد بُرد هرچه باشه ما همه یکی هستیم.......
و من دوباره خودم هستم....
این بار تونستم برگردم ....صبر هم اندازه دارد....ولی دفعه دیگر چطور؟
آیا بر میگردم.............؟

افسوس که گاهی سنگم و گاهی شبنم......
گاه آنقدر از تو دور میشوم که حتی هیچ قاصدکی نمی تواند پیامت را به من برساند........
و گاه آنقدر به تو نزدیکم که واژه هایی که در قلبت زندگی میکنند را می بینم.....!
می نویسم:به یاد روزهای انتظار
به یاد لحظه های فراق.....به یاد چشمان اشک بار.....به یاد سینه های داغ دار....
می نویسم:به یاد خلوتهای غم بار....به یاد غروبهای دل انگیز و طلوعهای حسرت بار....
می نویسم:به یاد او که چون پرنده ای به سوی آسمان پر کشید......
وچشمهای منتظر را تا ابد در انتظار خود باقی گذاشت......!
نگذار پرنده دلشكسته در حسرت پرواز در كنج قفسهاي آهني بپوسد.....
تو كه ميتواني آسمان را به وسعت چشم هاي خسته اش هديه دهي و زندگي را در رگهايش جاري سازي.....
نگذار پرنده شكسته بال در دلشوره آْخرين پرواز بي هيچ فرياد رسي بپوسد......
نگذار....؟
درست مثل کاغذ سفیدی که رو میز جلوت میزاری و ساعت ها بهش خیره میشی تا بلاخره داستانت و شروع کنی....
آدم خودش خبر نداره... اما اگه خدا بخواد.....
از یه جایی از یه نقطه ای نوشته های زندگیش شروع میشه.....
مهم نیست کی شروع میکنی و چقدر می نویسی.... مهم اینکه بلاخره بنویسی.....
و چقدر خوشبختن آدمهایی که دیر یا زود صفحات خالی زندگیشون از کلمات پر میکنند......!